تازه اين روزهاست كه به عمق حرف همسرم پي مي برم. چند ماه پيش از يكي از سوپرماركتهاي شهر تهران خريد مي كرديم كه همسرم برگشت و گفت: “هر چه چيز خوب است براي تهراني هاست، هرچه بنجل است براي ما شهرستاني ها”
ما چند سال است كه در تابستانها به جاي هواي تازه خاك استشمام مي كنيم، كسي به دادمان نرسيد اما همينكه اين خاك پايش به تهران رسيد همه دست به كار شدند تا تدبيري انديشه شود!
البته شايد خون دوستان تهراني از ديد مسئولين رنگ ترين از سايرين است!
ارسال شده در حرفهایم | بیان دیدگاه »
هر دم از اين باغ بري مي رسد!
حنا در هفته سي و يكم مرا راهي بيمارستان كرد! براي سونوگرافي ماه هشتم به مطب دكتر مراجعه كردم و مشخص شد كه آب دور بچه در حداقل ميزان طبيعي است و اين موضوع باعث ايجاد ترس در من و همسرم شد. 2 روز بعد اوضاع وخيم تر شد! به علت مسمويت آب زيادي از بدنم رفت و پزشك متخصص تشخيص به بستري شدنم داد. لحظه اول به شدت ناراحت شدم اما بعد از گفتگو با همسرم به آرامش نسبي رسيدم.
خيلي برايم جالب بود كه قبل از زايمان با اتاق زايمان و افرادي كه در حال وضع حمل بودند آشنا شدم و پرستاراني را ديدم كه 1 ماه و چند روز ديگر مهمانشان خواهم بود! در كل بايد گفت تجربه جالبي بود، البته ناگفته نماند همين بستري شدنم شكر خدا باعث شد خانواده پدرشوهرم كه دائماً امروز و فردا مي كردند به شهرمان بيايند.
اين نيز ماجراي 48 ساعت بستري شدنم براي حنا!
ارسال شده در حرفهایم | بیان دیدگاه »
روزها از پس هم مي آيند و مي روند و ما غافل از اين گذر زمان، در حال حاضر در هفته 29 حاملگي به سر مي برم. كم كم لحظه ديدار دختر شيرينمان نزديك مي شود. بعله درست است! اين امنت الهي كه خدا به من و همسرم عطا كرده است دختر است و اسمش را نيز حنانه انتخاب كرديم.
در اين مدات اتفاقات جالبي برايم پيش آمد كه دوست دارم آنها را به اختصار بيان كنم:
اول- تقريبا اواخر ماه سوم و اوايل ماه چهارم بودم كه درد لگن شديدي به سراغم آمد. البته هنوز هم نيز تا حدودي ادامه دارد
دوم- در همان ايام بود كه امام رضا ما را طلبيد و حدود 4 روز مهمانش بوديم
سوم- هفته 18 بود كه اولين تكانهاي حناي عزيز را احساس كردم
چهارم- هفته 20 بود كه جنسيتش مشخص شد
پنجم- هفته 25 بود كه دل درد شديدي گرفتارم كرد به حدي كه احتمال دادند آپانديس باشد! ولي بعد مشخص شد به علت ساختار شكمم اين دل دردها طبيعي است و بايد استراحت كنم
در اين مدت بارداري به خاطر اينكه پشت ميز كامپيوتر خيلي اذيت مي شدم مجبور بودم به ندرت از كامپيوتر استفاده كنم، دليل اصلي آپديت نكردن وبلاگم نيز همين بود
ارسال شده در حرفهایم | 2 Comments »
بعضي از اوقات قدر لحظات شيرين زندگي را فقط زماني مي فهمي كه آن لحظات شيرين جاي خودش را به لحظات تلخ سپرده اند.كاش بيشتر قدر لحظات خوب زندگي را بدانيم.
زماني كه به درددل ديگران گوش فرا مي دهي فقط مي تواني به او دلداري بدهي اما زماني كه همان اتفاق براي خودت پيش مي آيد تازه مي تواني درك كني احساس اورا، اما چه فايده آن لحظه به وجود آمده و تو در حسرت لحظات خوب گذشته بسر مي بري.
اما با اين حال هميشه در كنار تلخيها، شيرينيهايي وجود دارد كه باعث مي شود راحتر آنها را هضم كني ولي بايد اين را باور كنيم كه هميشه سخت تر از سخت وجود دارد پس بايد اميد خود را از دست نداد و هميشه به زيبايي زمان حال فكر كني نه به زشتيهايش.
ارسال شده در حرفهایم | بیان دیدگاه »
امسال یکی ازبهترین سیزده بدرهای عمرم را پشت سر گذاشتم.
داشتم کم کم نگران می شدم چون هفته 18 بارداریم داشت سپری می شد و من تکانی از عزیز بابا حس نمی کردم، به من گفته بودند در اوایل 5 ماهگی باید اولین تکانهایش را حس کنی.
شکر ایزد منان را همیشه یاورم بوده است.
1388/1/13 بالاخره من تکانهای عزیز بابا را حس کردم.
فردا
قیصر امین پور
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را …
فردا ؟
ارسال شده در جمله زیبا | 3 Comments »
شنیده بودم که چیزی را که زیاد ببینی برایت عادی می شود، اما باور نکرده بودم تا اینکه برای مسافرت کوتاه مدتی به تهران سفر کردم و آنچه را که در شهر خودم ندیده بودم(و یا متوجه آن نبودم) دیدم و بسیار متاثر شدم.
کودکان گل فروش و دست فروش که در خیابانهای تهران به کرات دیده می شوند، آنچیزی بود که آزارم داد. این را می دانم که مردمان با بی اعتنایی فراوان از کنار تلخ ترین صحنه ای که می توانستند اما نمی خواستند که ببینید عبور می کردند.
همین!
راستش اصلاً نمي دانستم كه دوستانم آدرس وبلاگم را دارند بهمين خاطر وقتي دوستم(هدي) برايم كامنت گذاشته بود به شدت تعجب كردم ، چون صبح بود كه با همسرم داشتم در مورد هدي صحبت مي كردم من به همسرم مي گفنم كه هدي و چندتاي ديگر از دوستانم(ليلا، ثمر،آزاده،سارا،فاطي) خيلي برايم عزيز هستند .
بچه ها دوستتان دارم.
ارسال شده در حرفهایم | بیان دیدگاه »
امروز براي دقيق شدن سن عزيز بابا (همسرم اسم جنين را اينگونه انتخاب كرده است) رفتم سونوگرافي واژينال (البته به تجويز پزشك) انجام دادم، دكتر گفت: كه سن جنين 9 هفته و 3 روز مي باشد.
بعد از مدتها شكرخدا بالاخره ديشب توانستم خواب راحتي داشته باشم نه احساس خفگي، نه معده درد، نه نفخ ،…
چشمتان روز بعد نبيند چند روزي مي شد حتي نمي توانستم يك مقدار ميوه بخورم به اندازه اي معده ام سنگين مي شد كه احساس مي كردم چقدر غذا خورده ام ولي در واقعيت اين چنين نبود.
برايم دعا كنيد.